دانلود رمان هیچ وقت دیر نیست با لینک مستقیم

آخرین مطالب

آخرین ارسال های انجمن

عنوان پاسخ بازدید توسط
دانلود رمان چیزی شبیه سرنوشت 2 25 sara
فال روز سه شنبه 3 مهر 1397 0 13 sara
فال روز دوشنبه 2 مهر 1397 0 10 sara
فال روز یکشنبه 1 مهر 1397 0 10 sara
دانلود رمان عشق به چه قیمت 0 14 sara
فال روز شنبه 31 شهریور 1397 0 30 sara
دانلود رمان در پی انتقام 0 17 sara
دانلود رمان ترس و عشق 0 13 sara
دانلود رمان سه تفنگدار شیطون برای جاوا، اندرویدنوشته فاطمه موسوی 0 11 sara
دانلود رمان زروان 0 10 sara
دانلود عشق نوشته های یک ماه و اندی 0 10 sara
دانلود رمان لاک طلایی 0 12 sara
دانلود رمان دنیا پس از دنیا 0 10 sara
دانلود رمان مردی حکم می دهد 0 23 sara
دانلود رمان تمام ناتمام من 0 11 sara
فال روز جمعه 30 شهریور 1397 0 11 sara
دانلود رمان اگه بدونی 0 13 asal
دانلود رمان او مرا کشت 0 12 asal
دانلود رمان شاه شدم گدا شدی 0 16 asal
دانلود رمان آشوب 0 11 asal
دانلود رمان سر آغاز یک احساس 0 17 asal
دانلود رمان از عشق بدم بدم می اید 0 14 asal
دانلود رمان غزلواره های دلم 0 42 asal
دانلود رمان عمر هیچ درختی ابدی نیست 0 13 asal
دانلود رمان پوکر 0 15 asal
دانلود رمان بخیه 0 17 asal
دانلود رمان چیز هایی هم هست 0 12 asal
دانلود رمان اقیانوس خورشید 0 13 asal
دانلود رمان زن کمانگیر 0 12 asal
دانلود رمان طلوع از مغرب 0 14 asal

لیست مطالب

امیری کد بازدید : 9159 چهارشنبه 28 شهريور 1397 نظرات ()
دانلود رمان هیچ وقت دیر نیست

♥ نام رمان : هیچوقت دیر نیست 
♥ نویسنده : مهسا زهیری کاربر انجمن نودهشتیا
♥ ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، epub 
♥ تعداد صفحات : ۴۱۹
♥ خلاصه داستان :
داستان پیرامون تلاش های شخصیت زن داستان در جهت جبران کردن اشتباهات گذشته اش هست. یک جور رویارویی نیروهای مثبت و منفی که یکی از نتایج حاصلش می تونه این باشه که هیچ چیز قطعاً خوب یا قطعاً بدی وجود نداره… و اینکه هیچ وقت دیر نیست!

 

 قسمتی از متن :

اگر آدم خیال پردازی کنارم بود، حتماً تصور می کرد امروز برای من روز بزرگیه. اما نکته اینجا بود که نه امروز فرقی با بقیه ی روزها داشت، نه آدمی کنار من بود. تنها جنبنده ای که اطراف من با چشم قابل دیدن بود، صد متر اون طرف تر انتهای این جاده ی ساکت و بلند، پشت فرمون نشسته بود و احتمالاً به مانتوی از مد افتاده ی من نگاه می کرد. البته به جز کلاغی که پنج دقیقه ی تمام بالای سرم قار قار می کرد و دلم می خواست با پاشنه ی کفش مخش رو توی منقارش بیارم.

با دو انگشت استخوان بینی م رو مالش دادم و دوباره به انتهای جاده نگاه کردم. نه به اون پراید کهنه بلکه به خط های موازی که یه جایی می پیچید و شاید ماشینی رو به سمت من هدایت می کرد که منتظرش بودم. آدم هایی که یادشون نرفته باشه امروز چهار اردیبهشته.
قسمت دانلود

برای اطلاع از تازه ترین رمانهای روز عضو سایت شوید
با عضویت در سایت میتوانید از خدمات انجمن سایت از قبیل درخواست رمان ، دانلود رمان های ثبت شده توسط کاربران ، بحث و گفتگو در مورد رمان ها نیز استفاده کنید







براي نمايش ادامه اين مطلب بايد عضو شويد !
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : *

اگر قبلا ثبت نام کرديد ميتوانيد از فرم زير وارد شويد و مطلب رو مشاهده نماييد !
نام کاربری :
رمز عبور :