دانلود رمان طعم تلخ شکنجه

آخرین مطالب

آخرین ارسال های انجمن

عنوان پاسخ بازدید توسط
فال روز چهارشنبه 28 شهریور 1397 0 4 sara
دختر شیرازی یکی از زیباترین دختران جهان + تصاویر 0 1 sara
تست شخصیت شناسی جالب 0 1 sara
دانلود رمان گرگ هایی به نام مرد 2 2 asal
دانلود رمان آبروی من قربانی هوس 2 4 asal
دانلود رمان عاشقانه برای اندروید جاوا PDF 0 4 sara
دانلود رمان انتقام به سبک عاشقی ممنوع! (جلد دوم عاشقی ممنوع!) 0 1 sara
دانلود رمان هدیه خداوند 0 1 sara
دانلود رمان الکس رایدر «جلد یازدهم» 0 1 sara
دانلود رمان تلنگر سیاه 0 1 sara
دانلود رمان نابودگری از نسل باد 0 1 sara
فال روز سه شنبه 27 شهریور 1397 0 11 sara
دانلود رمان طلوع آرامش 0 2 sara
دانلود رمان سفر در زمان عاشقی (عروس خدایان ) 0 3 sara
دانلود رمان نقاب من 0 1 sara
دانلود رمان اسارت عشق 0 2 sara
دانلود رمان طلسم ابی 0 1 sara
دانلود رمان عهد با شیطان 0 2 sara
دانلود رمان عشقی که تبخیر شد 0 1 sara
دانلود رمان سهم من باش نوشته مرضیه رأفتی و یاسمن موسوی 0 1 sara
رمان ازدواج اجباری رو کسی داره بذاره؟ 3 10 sahar
رمان گندم رو کسی داره بهم بده؟ 0 3 sara

لیست مطالب

امیری کد بازدید : 13159 پنجشنبه 22 شهريور 1397 نظرات ()
دانلود رمان طعم تلخ شکنجه

خلاصه:

دانلود رمان طعم تلخ شکنجه حوصله ام را سر برده بود. مادرم را می گویم ، مدام در گوشم زمزمه می کند و اسم پسر دایی ام سامیار را می گوید و شبانه روز اصرار دارد به خانه ی آنها بروم. دفتر خاطره ام را باز می کنم و برای شروع نوشته هایم اول از همه خودم را معرفی می کنم . بهار اریانمهر هستم . هفده ساله و تک فرزند خانواده. پدرم دکتر قلب و مادرم روانشناس است ،اما مادرم بیشتر از ادم های مریض و بیمار به روانشناس نیاز دارد.

 

 

حال باید از قیافه ام بگویم . چشم هایم درشت و به رنگ دریاست…
لب و بینی منظمی دارم که زیبایی خاصی در صورتم را ایجاد کرده اند.
با صدای تلفن اتاق به خود آمدم و دوان دوان به

سمت تلفن رفتم . خونسرد تلفن و برداشتم.
صدای داد و فریاد های باران در گوشم پیچیده شد .

تلفن و کمی دور از گوشم گرفتم و عصبی گفتم:
-صد دفعه بهت گفتم داد و فریاد راه ننداز پشت تلفن … زشته دختر!
متوجه شدم کمی آرام تر شده.
-سالم بهار عزیزم چطوری خواهر؟
لب گزیدم و زیر دندان غریدم:
-چرا تلفنت را جواب نمی دی ؟
نمی گی از نگرانی…
وسط حرفم پرید:
-بهار این نصیحت ها و … بذار کنار.
امشب تولد ویداست میای؟کمی مکث کردم و بعد جواب دادم:
-باید فکر کنم.
باران پوفی کشید و گفت:
-ساعت هفت و نیم منتظرت هستم..
می بوسمت خدانگهدار.
لبخند محوی زدم و زیر لب خداحافظی کردم و تلفن و روی میز عسلی گذاشتم.
نگاهم سمت ساعت دیواری اتاق افتاد . ساعت دوازده ظهر بود!
کالفه دستی به موهای لختم کشیدم .صبح برای انجام کارهایم زود

بیدار شده بودم و االن که لنگ ظهره خوابم
گرفته بود،بیخیال دستی تکون دادم و به سمت تخت یک نفره ام که

پدرم برای تولدم گرفته بود رفتم و روی
تخت دراز کشیدم و به خواب رفتم.

 



 برای مشاهده لینک دانلود رمان از طریق فرم زیر عضو سابت شوید
بعد از عضویت لینک دانلود نمایش داده میشود
با عضویت در سایت میتوانید از خدمات انجمن سایت نیز استفاده کنید







براي نمايش ادامه اين مطلب بايد عضو شويد !
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : *

اگر قبلا ثبت نام کرديد ميتوانيد از فرم زير وارد شويد و مطلب رو مشاهده نماييد !
نام کاربری :
رمز عبور :