دانلود رمان فریاد دلتنگی

آخرین مطالب

آخرین ارسال های انجمن

عنوان پاسخ بازدید توسط
رمان شکاک و نارین کسی داره؟ 0 10 mbm
رمان گندم رو کسی داره بهم بده؟ 1 23 mahdi1629
دانلود رمان چیزی شبیه سرنوشت 2 52 sara
فال روز سه شنبه 3 مهر 1397 0 27 sara
فال روز دوشنبه 2 مهر 1397 0 21 sara
فال روز یکشنبه 1 مهر 1397 0 24 sara
دانلود رمان عشق به چه قیمت 0 30 sara
فال روز شنبه 31 شهریور 1397 0 60 sara
دانلود رمان در پی انتقام 0 31 sara
دانلود رمان ترس و عشق 0 30 sara
دانلود رمان سه تفنگدار شیطون برای جاوا، اندرویدنوشته فاطمه موسوی 0 25 sara
دانلود رمان زروان 0 31 sara
دانلود عشق نوشته های یک ماه و اندی 0 27 sara
دانلود رمان لاک طلایی 0 25 sara
دانلود رمان دنیا پس از دنیا 0 24 sara
دانلود رمان مردی حکم می دهد 0 42 sara
دانلود رمان تمام ناتمام من 0 27 sara
فال روز جمعه 30 شهریور 1397 0 32 sara
دانلود رمان اگه بدونی 0 25 asal
دانلود رمان او مرا کشت 0 30 asal
دانلود رمان شاه شدم گدا شدی 0 30 asal
دانلود رمان آشوب 0 25 asal
دانلود رمان سر آغاز یک احساس 0 32 asal
دانلود رمان از عشق بدم بدم می اید 0 26 asal
دانلود رمان غزلواره های دلم 0 68 asal
دانلود رمان عمر هیچ درختی ابدی نیست 0 27 asal
دانلود رمان پوکر 0 36 asal
دانلود رمان بخیه 0 32 asal
دانلود رمان چیز هایی هم هست 0 33 asal
دانلود رمان اقیانوس خورشید 0 25 asal

لیست مطالب

امیری کد بازدید : 31159 شنبه 24 شهريور 1397 نظرات ()
دانلود رمان فریاد دلتنگی

 دانلود رمان فریاد دلتنگی

با ناراحتی سرم رو پایین انداختم و مثل تموم این دوسال مهر سکوت به لب‌هام زدم، این زن از همون روز اول شمشیرش رو برای من از رو بسته بود و من کاری به جز صبوری نمی تونستم بکنم.

 

 

حوله به دست وسط پذیرایی وایستادم و با دقت به همه جا نگاه کردم، تمیز تمیز شده بود.
خستگی از سرو کولم بالا می رفت ولی با فکر اینکه مسیح میاد بهش اهمیتی نمی دادم، رفتم تو آشپزخونه و سری به غذا زدم، اونم دیگه کم مونده بود آماده بشه. ساعت نزدیک پنج و نیم بود؛ مسیح گفته بود که تا ساعت هشت می‌رسه.
با صدای زنگ در زودی پریدم و از چشمی نگاه کردم، مامان و آجی مسیح بودن، بی میل در رو باز کردم و برای حفظ ظاهر با خوشرویی سلام کردم. لیلا خانومـمادر مسیحـ مثل همیشه بی تفاوت از کنارم رد شد و داخل رفت.
مریم با لبخندی که همراه با حرص و خجالت بود، جلو اومد و محکم لُپم رو کشید.

– چطوری عروسمون؟

با لبخند به سمت داخل هلش دادم.
– برو تو شال سرم نیست، الان بابا یا بهزاد میان بیرون می‌بیننم.

با شوخی و خنده مریم رو راهی پذیرایی کردم و وارد آشپزخونه شدم، با دو تا چایی برگشتم پیش‌شون مریم با دیدن من حرفش رو قطع کرد، می دونستم حرفشون هرچی که بوداصلاً به نفعم نبود.

– بابا کدبانو، بوی فسنجونت کل ساختمون رو برداشته اگه پسر بودم خودم قبل مسیح می‌گرفتمت.

به زور جلوی خندم رو گرفتم، لیلا خانوم با حرص زُل زده بود به من و همین باعث می‌شد نتونم با خیال آسوده قهقهه بزنم.

 







براي نمايش ادامه اين مطلب بايد عضو شويد !
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : *

اگر قبلا ثبت نام کرديد ميتوانيد از فرم زير وارد شويد و مطلب رو مشاهده نماييد !
نام کاربری :
رمز عبور :