دانلود رمان ازدواج توتیا با لینک مستقیم

آخرین مطالب

آخرین ارسال های انجمن

عنوان پاسخ بازدید توسط
دانلود رمان چیزی شبیه سرنوشت 2 25 sara
فال روز سه شنبه 3 مهر 1397 0 13 sara
فال روز دوشنبه 2 مهر 1397 0 10 sara
فال روز یکشنبه 1 مهر 1397 0 10 sara
دانلود رمان عشق به چه قیمت 0 14 sara
فال روز شنبه 31 شهریور 1397 0 30 sara
دانلود رمان در پی انتقام 0 17 sara
دانلود رمان ترس و عشق 0 13 sara
دانلود رمان سه تفنگدار شیطون برای جاوا، اندرویدنوشته فاطمه موسوی 0 11 sara
دانلود رمان زروان 0 10 sara
دانلود عشق نوشته های یک ماه و اندی 0 10 sara
دانلود رمان لاک طلایی 0 12 sara
دانلود رمان دنیا پس از دنیا 0 10 sara
دانلود رمان مردی حکم می دهد 0 23 sara
دانلود رمان تمام ناتمام من 0 11 sara
فال روز جمعه 30 شهریور 1397 0 11 sara
دانلود رمان اگه بدونی 0 13 asal
دانلود رمان او مرا کشت 0 12 asal
دانلود رمان شاه شدم گدا شدی 0 16 asal
دانلود رمان آشوب 0 11 asal
دانلود رمان سر آغاز یک احساس 0 17 asal
دانلود رمان از عشق بدم بدم می اید 0 14 asal
دانلود رمان غزلواره های دلم 0 42 asal
دانلود رمان عمر هیچ درختی ابدی نیست 0 13 asal
دانلود رمان پوکر 0 15 asal
دانلود رمان بخیه 0 17 asal
دانلود رمان چیز هایی هم هست 0 12 asal
دانلود رمان اقیانوس خورشید 0 13 asal
دانلود رمان زن کمانگیر 0 12 asal
دانلود رمان طلوع از مغرب 0 14 asal

لیست مطالب

امیری کد بازدید : 10159 چهارشنبه 28 شهريور 1397 نظرات ()
دانلود رمان ازدواج توتیا

دانلود رمان ازدواج توتیا جاوا، اندروید،pdf،ایفون

نوشته نیلوفر قائمی فر

مقدمه ی نویسنده راجب رمان ازداج توتیا:

گاهی تو زندگی نمیدونی انتخابت درسته یا نه ، نمیدونی عکس العملت عاقلانه است یا نه ، جای عقلت غرورت تصمیم میگیره ، نفرتت راهت رو نشون میده و انتقام مثل یه ویروس تموم جونتو میگیره اما زهی خیال باطل که این حس کینه جویی اول از همه به خودت ضربه وارد میکنه…!
وقتی دل آدم سیاه بشه چشماش به خیلی چیزا بسته میشه مثل معرفت ، مثل عشق ، مثل عقل …!
گاهی میدونی داری راه رو اشتباه میری ، زجر میکشی ولی میگی غرورمو شکوندن ، فکر میکنی با لج بازی داری تلافی میکنی ولی خبرنداری که لج بازی تو زندگی چاقوی دولبه است ، هر وَرِشُ که بگیری دست خودتم میبره!
من توتیا دختر کوچیک جعفر آقا درست عین عقل کل خونواده همیشه حرفام و تصمیماتم درست بود اما یه امتحان کوچیک یه تصمیم بزرگ یه غرور کاذب …. زندگی منو زیر و رو کرد اونقدر که یه توتیا شد و یه آینه عبرت …

 

قسمتی از داستان رمان ازدواج توتیا

تلفنو گذاشتم و لبمو گزیدم. تارا زد رو پاش و ادای حرکت عزادارا رو در آورد (حرکت پی در پی از راست به چپ) و گفت:
– واویلا.
– بی حیای بی چشم و رو چطوری روش شد؟
تارا نگاهی به من انداخت. به تارا نگاه کردم و هر دو، دو مرتبه لب گزیدیم و زدیم به گونه امونو با هم گفتیم: یییه اون خواستگاری کرده!

بعد با هم جیغ کوتاهی زدیم. با حرص گفتم: می رم می کشمش.